خدایی تازه می خواهم
پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
به بهانه آزادی وبلاگم

بی مقدمه؛

این وبلاگم رو خیلی دوست دارم ، خیلی بیشتر از یه وبلاگ...یادمه در بدترین روزها و شرایط تنها دغدغه ام این بود که پست جدید بنویسم و به وبم سر بزنم... یه وقتایی اینجا تنها پناهگاه من بود و بعدش خونه ی امن دلتنگی های من!

اما در این روزهای سخت دو بار ...! اینبار که فیلتر شد تصمیم گرفتم عقاید کاملن شخصی و یا سیاسی ام رو اینجا ننویسم چون نمیخوام دوباره اتفاقی برای صندوقچه ی خاطرات 6 ساله من بیفته واسه همین خیلی از پستها رو پاک کردم و در این لحظه دلم خواست یه نیایش رو که عرفه 87 نوشتم و در همین وبلاگ گذاشتم دوباره تکرار کنم...نیایشی که از اعماق قلب منه و زمانی که به شدت به لطف پرودگار محتاج بودم نوشتم...تقدیم به همه ی دوستان همیشه همراه !

مرسی از عزیزان فیلترینگ کننده که ایمیلم رو خوندن و ...!

_____________________________________

نازنینا، چون ستون های دورافتاده ی معبدی مخروبه دور از تو وامانده ام و شرک چون بلوطی تناور بر سرم سایه گستر است!

هر گاه بال گشودم که در دامان تو زاده شوم ، تیر ی رها شده از کمان قدرت و شهوت بر دیده ی بصیرتم نشست و مغلوب نفس شدم.

بزرگا! تمنای درونم عاشق شدن بود تا جوری دیگر ببینم چرا که پیوسته بر این باورم عشق به ضمیرمن ژرفا می بخشد، عشق بصیرتم خواهد داد، من هرگز بر این باور نزیسته ام که عاشق کور است چرا که آن گرگ ملبس در تنپوش بره که گهگاه چشم فرو می بندد شهوت است نه عشق!

عزیزا! بزرگوارا!

آزادی را از من دریغ مکن. نخواه که زیر یوغ منت آفرینه های سست بنیان تو بشکنم! هرگز مخواه که این ساقه های ترد و شکننده ام زیر یوغ نگاه های هرزه ای اندک اندک خرد شوند که آ ن لحظه،  لحظه ی وداع با عصمت است و سقوط سر سپردگی و عبودیت تو!

گر آشیانه ام را بر بلندای کوهی عظیم افراشته ای امر نما تا این عنقا چنان به پرواز درآید که نور هم در کشاکش هفت قوسی اش به آن نرسد.که  این پرنده ی بی آشیان ملتمس چنین پیشکشی ست!

عزیزا! گر از عشق تو خواهم مرد به جان منت گذارم که خونبهای مرگ در عشق تو عشوه ی بی صدای صداقت است!

مرا دریاب که آمده ام به شوق تا در سمفونی آب و مهتاب و حرا به بزم نشینم، آمده ام که از باده ی طور مدهوش شوم.

حبیبا ! من آبستن عشق توام ، حال که چنینم بر این جنین سالها در زهدان مانده ام ترحمی کن تا در دامان مهر تو دیده بر تو گشاید.

یا ودود!

نه زیر خروارها خاک سرد بد آشیا نی است بهر این بنده ی پریشان حال تو ، که مژده ای است برای وصال! دریاب این بنده ی در حسرت وصل را. گر در بهشتت مرا جایی نیست در دوزخت ماوایم ده که سوختن در عشق تو کم از دوزخ نیست.

سیدی یا رب! چون زنی شوی مرده که بوی پیراهن معشوق بستر امن اشکهای حسرت اوست شب همه شب امن تر از سجاده ی مهر تو بستری نیست تا راز گشایم و ناز نمایم. تمنای نیازگیسوان بی کسی ام ناز سر انگشت شفقت توست پس

 در این روز نیایش و نیاز مهربانا پناهم ده!

...
جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
 

سکوتم تقدیم به تو

در این روزها که فیلترینگ گریبان کوچه دلتنگی های مرا گرفته

تو میخوانی

سکوت سرشار مرا

سکوتم تقدیم به تو ای دوست

ای دوست ترین

ای دور دست ترین

رفیق دور از وطن

...
پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
مهربونی...!

٢۵ مهر ماه هفتادمین سال درگذشت  فرخی یزدی گرامی باد

فقر را با چکش کارگران باید کشت

سلام و عرض پوزش از اینکه نمی تونم به دوستان سر بزنم!

دلیل: هارد لپ تابم سوخت (شاید اونم مث من از نامهربونی آتیش گرفت...شاید) و در حال حاضر نمی تونم زیاد بیام نت و از اونجایی که به شدت سرم شلوغه کافی نت رفتن هم مشکله پس تا مدتها فقط هر از گاهی کامنتهاتون رو میخونم امیدوارم فراموشم نکنین.

و

سخن آخر : مهربونی زیا سخت نیست همین دور و براست! می تونیم به غایت مهربون باشیم! می تونیم عاشق باشیم و عاشق بمونیم...عشق همین کنار دست ماست!

عاشق مهربونی باشیم این یعنی ته عشق!

دلم برای غیر ممکن های زندگی لک زده! می گن هیچ چیزی غیر ممکن نیست و من میگم بعضی کارها غیر ممکنه ، همون محال مطلق! همونی که وقتی بهش فکر میکنی تا ته ته قلبت درد رو احساس میکنی ... نهایت خواستن، یه آرزو، یا شاید یه خیال همیشه محال! مثل تا همیشه کنارنا دیده ها ی دوست داشتنی مان بودن! مثل به رهایی اندیشیدن مثل اون، اونی که گاهی یه حسرته ، گاهی یه شادی !!!!


...
یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
نامهربانی آتشم زد!!

گلپونه ها نامهربانی آتشم زد آتشم زد

گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد

آتشم زد...!

*************

یاد روز... حافظ شیرازی گرامی باد!

*********************

 

من مرگ خویشتن را
با فصلها در میان نهاده ام و
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که می نشست؛
با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوی
چینه ئی بود
با کاریز
و با ماهیان خاموشی
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من
باز پس نمی فرستاد
چرا که می بایست
تا مرگ خویشتن را
من نیز
از خودنهان کنم


دانلود کنید! گلپونه ها - زنده یاد ایرج بسطامی

 

حیرتت را بر نمی انگیزد قابیل برادر خود شدن؟

                   یا جلاد دیگراندیشان...!

*پی نوشت:

 ١-  پریشان گویی هایم را بر من ببخشایید که بی امان پریشان خاطرم این ایام!

٢-  تفالی به حافظ زدم و :

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم...!

...
سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
هیچ کس بود؟؟!!

نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

 

****************************************************

حدس میزنین من امروز چه کسی رو دیدم؟ هیچکسو، آره

هیچ کس !!!

چقدر این مدت از کنار هم رد شده بودیم، حتی با هم رو برو شدیم و همدیگر رو نشناختیم. هر روز ظهر وقتی برای ناهار همشون پایین جمع میشدن ، من گاهی از کنار میزشون رد می شدم و می دیدمش اما نمیدونستم این خودشه!!

امروز توی اتاقم نشسته بودم و حسابی سرم تو کاربود، تمرکز روی ال سی دی لب تاب که مبادا یه طرح یه میل اینور و انور بشه. اتاق منو مسئول مالی با یه پارتیشن چوبی از هم جدا شده و من دیگه به صدای بلند حرف زدن و جار و جنجال اتاقش عادت کردم، می گم عادت کردم چون مث روزای اول به حرفهاش توجه نمی کنم! اما امروز از اتاقش اسم کسی رو شنیدم که مدتهاست از دوستای خوب منه!

تو همین کوچه پس کوچه های مملکت مجازی و دنیای وبلاگ نویسی با هم آشنا شدیم و وقتی دیدیم هر دومون تو زمینه های فرهنگی و هنری فعالیت می کنیم شماره رد و بدل شد و مدتها هم تلفنی با هم حرف زدیم و دوست شدیم!!! همین امسال چندین بار قرار شد همدیگر رو ببینیم اما همه اش یه کاری پیش میومد و نمیشد! بعد از چاپ کتابم قرار بود یه نسخه بهش بدم اما همیشه یه جوری یه چیزی مانع دیدن ما میشد! توی وقایع بعد از انتخابات قرار مدارهامون رو کاملن رله کردیم که دیگه ایندفعه ...، اما اون یه کوچه اونور تر تو دود و گاز و مامورا محاصره بود من یه کوچه اینور تر و بعدشم که آنتن موبایلا رفت و نیومد!!!

بعد از اینکه خونه ام رو عوض کردم و موبایلام هم یک در میون خاموش بود بهش گفتم خودم حتمن باهات تماس میگیرم اما انقدر در گیر مسائل و مشکلات خودم بودم و بعدشم سفر و بعد...! و زنگ نزدم. میدونستم محل کار سابقش رو به دلایلی ترک کرده  و لی نمیدونستم الان کجا کار میکنه. این روزا هم که من، !! اعتراف می کنم خیلی دوست بدی شدم و برای دوستای هموبلاگی کامنت نمیذارم و خیلی دیر به دیر بهشون سر میزنم...خلاصه خبری ازش نداشتم و امروز تو بهت و حیرت اسمش رو از مسئول مالی شنیدم!

پس همینجا کار می کنه...!!! مث برق زده ها از جا پریدم و رفتم طبقه بالا! به همه شون که ماشالله کم هم نیستن هاج و واج نیگا کردم اما هیچ کدومشون شبیه اون عکسی که من دیده بودم، نبود!! باید اقرار کنم قلبم به شدت میزد و دلم میخواست زودتر ببینمش . رفتم سراغ یکی از تایپیست ها که کارای منو انجام میده و از این جهت کمی با هم صمیمی تر شدیم.

بهش گفتم :از آقای ؛؛؛؛؛ اسم هیچ کس رو شنیدم شما می شناسیدش؟

گفت نه!! مطمئنی اینجا کار میکنه؟

گفتم : فکر می کنم توی سرویس فرهنگی – هنری و یا اجتماعی باشه!!

گفت: یه لحظه صبر کن از دبیر سرویس بپرسم! بعد چند لحظه اومد و گفت: اوناهاش اونی که راه میره وبا موبایل حرف میزنه....!

به سرعت رفتم طرفش، وراندازش کردم و اونم خیلی زود تلفنش تموم شد! رفتم روبروش و گفتم خانم ---؟

گفت: بله! شما؟

گفتم : من سپیده ام.

فقط می تونم بگم تا حالا همچین صحنه ای توی زندگیم نداشتم ...لحظه قشنگی بود!!! همه چی دست به دست هم داده بود که ما بعد از این همه مدت، امروز – اینجا – به این شکل همدیگر رو ببینیم!! با هم بودیم موقع ناهار!! موقع استراحت!! و قرار شد دیگه حتمن یه نسخه کتاب براش ببرم.

شاید هر کدوم از شما دوستای وبلاگ نویس، بارها و بارها همدیگر رو می بینید و می بینیم و نمی شناسیم و بی تفاوت از کنار هم رد میشیم!!! دنیای عجیبی شده!! اما حالا میدونم دیگه تو محل کار تنها نیستم، دیگه نمی گم هیچکس به من سر نمیزنه چون مطمئنم هیچ کس حتی برای چند لحظه هم که شده هر روز به من سر میزنه!!!

*** و چقدر جای یاسی عزیزم خالی بود. دوست وبلاگ نویسی که الان بهترین دوست منه و امروز چقدر به یاد اولین باری که یاسی رو دیدم افتادم!!

*** چه هفته خوبی بود نه!! همین هفته هم تو برام زنگ زدی از اونور دنیا!!! میدونی که چقدر منتظر شنیدن صدات بودم و برای...!!

...
جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸
روزهای روزمرگی

"ورونسکی گفت این وضع قابل دوام نیست فقط امیدوارم تو او را ترک کنی وبه من اجازه بدهی فکر زندگی آینده مان باشم.

آنا خروشید که : پسرم چه می شود؟ اگر بخواهم با تو زندگی کنم، باید او را ترک کنم. و من به این کار مایل نیستم.

ورونسکی پرسید: یعنی می خواهی به این زندگی شرم آور ادامه بدهی؟

آنا با شگفتی پرسید:

شرم آور... برای که ... من ؟! یادت باشد از روزی که تو را شناختم با همه بیگانه شده ام و به این وضع خود افتخار می کنم.

این را گفت و گریست."

اشکهایش روی گونه بند نمی شدند سرش را به روی کتاب گذاشت و هق هق بغضش را فریاد زد. امروز چقدر دلش گرفته بود...صبح که شرشر باران خیسش میکرد و او برای فرار از این وضعیت به قول دیگران اسفناک به دنبال کار بود، تنها چیزی که مانع فرو ریختن اشکش شد حضور در خیابان و انبوهی مردمی بود که از باران می گریختند و او نم نم خیس شدنش را می چشید.

کتاب را بست، درست19 سال پیش "آنا کارنینا" را خوانده بود و امروز از دوباره خوانی آن غم عجیبی وجودش را گرفت. بلند شد و سرگردان دور خانه چرخید... به تراس کوچک خانه اش پناه برد، همانجایی که تمام شبهای تنهایی ساعتها از آن نقطه به آسمان خیره میشد بی آنکه بیاندیشد.

باد ملایمی می وزید، یاد " افرا"  تنها دوست و

همدم دوران سخت زندگی در غربتش افتاد که همیشه به او می گفت:

- باد پاییز موذیه، مواظب باش سرما  نخوری!

چقدر دلش تنگ بود و هنوز قطره قطره اشک روی گونه های سردش در رفت و آمد بودند... با خودش فکر کرد، شاید اگر افرا زنده بود انقدر تنها نبودم! اما میدانست که 2 سال  پیش او با تمام ادعای رفاقت و دوستی تنهایش گذاشت و در جاده های خشمگین هراز تنش را به جاده و روحش را به خورشید سپرد .

دیگر تاب تحمل خانه را نداشت...نگاهی به ساعت دیواری انداخت، عقربه ها سرگردان تر از او یک ربع به یازده شب را نشان  میدادند.  سکوت و تنهایی خانه آزارش میداد.تا حالا پیش نیامده بود که این ساعت شب از خانه بیرون برود حتی در شرایط بدتر از امشب به هر روشی بود یا خودش را تسکین میداد ...یا تا صبح با اشک و آه و اندوه سر میکرد... ، چه اینکه میدانست در این شهر بی درو پیکر زن بودنش مانع میشد که به دلخواه در هر ساعتی به خیابان پناه ببرد! اما امشب حس عجیبی داشت، تصور میکرد هر لحظه ممکن است از تنهایی سکته کند، به سرعت مانتو پوشید و شال سبزش را به سر انداخت ، کیف پولش را برداشت و بیرون زد.

پله ها را باعجله پایین آمد! کوچه خلوت بود، بهانه ای یافت برای خرید . ظهر هم غذای درست و حسابی نخورده بود ، یک خیار و مقداری پنیر همه ی چیزی بود که امروز به جای نهار و صبحانه با بی میلی تمام خورده بود.

-       - لطفن یه بسته نون و دو تا تخم مرغ

-      - کره بادام زمینی هم آووردم بذارم براتون؟

-       - ممنون بعدن میام خرید، فعلن همینا رو بدین.

کیف پولش را داخل نایلون گذاشت و و آرام آرام قدم بر داشت... اصلن شوقی برای رفتن به خانه نداشت،  احساس کرد بیشتر از همیشه به همدم نیاز دارد، شاید این چند سال تنهایی ظرفش را  پر کرده بود و او بیش از این  نمی توانست شبهای سکوت و تنهایی را تحمل کند. خواست به خانه ی یکی از اقوام و ... برود، اما خوب میدانست که در جمع این آدم های هم خون غریبه ای بیش نیست، غریبه ای که تمام سالهای زندگی اش کسی او را نفهمید و نخواست پای دردو دلش بنشیند، هروقت خواست حرفی بزند هر کدامشان برای او استادی شد و شروع کرد به موعظه...احساس کرد حوصله هیچکدامشان را ندارد.

در افکارش غرق بود و بی هدف راه میرفت، ماشین هایی برایش بوق میزدند و او می فهمید که اینجا ایران است و اینموقع شب...!!!

ماشینی قدم به قدم با او می آمد ، ناگهان جلوی پایش ایستاد و راهش را سد کرد!

-       - می تونم برسونمتون

-      - بله؟ با منید؟

-      - گفتم می تونم تا خونه برسونمتون؟

-      لعنت به شما مردهای بی جنبه و هرزه ، توی دلش غرغری کرد وراهش را به سمت خانه کج کرد و دلش بیش از پیش گرفت با تمام وجود یکی را می خواست که شبهای تنهایی همدمش شود، حتی اگر صدایی باشد در آن سوی خطوط تلفن.

کلید را در قفل در چرخاند با بی میلی پله ها را بالا رفت ، نایلون خرید را روی میز گذاشت و بدون اینکه لباسهایش را عوض کند یا به فکر شام باشد، کتاب را باز کرد و دوباره بغض تنهایی اش ترکید.

"ورونسکی نیز بغض گلویش را فشرد و برای اولین بارقطره اشکی گوشه چشمانش نشست !"

-        


...
لالا لالا ديگه بسه گل لاله